راستش دیگه نمی خوام اینجا با کلمات خودم بنویسم یعنی خیلی خوب نمیشه نوشت ! آدم مجبوره خیی حرف هایی رو که دلش می خواد بزنه مخفی کنه و شایدم بعضی حرفایی رو که باور نداره تا یه حد کمی بنویسه ولی نه اینکه تاحالا حرفهام این جوری بوده باشه ها نه نبوده ولی خوب توی نوشتن تو این وبلاگ زیاد راحت نیستم !البته منظورم نوشتن به این سبک یعنی با سر هم کردن جمله های عامیانه و ساده خودم و گفتن حرفام با کلمات خودمه درست مثل نوشته ای که دارین می خونین . شاید اینکه نمی خوام اینجوری بنویسم به خاطر اینه که من یه چیز دیگه می نویسم و دیگران یه چیز دیگه برداشت می کنن . این رو خودم بار ها دیدم و فهمیدم و خوب خیلی بده آدم رو غیر از اونی که هست فرض کنن حتی بهتر از اونی که هست ! برای همین دیگه این جوری نمی نویسم یا حداقل خیلی کم می نویسم . مثل قبل باز هم داستان .. داستان هایی که پشتش حرفای خودمه ولی خوب حداقل با اون داستان ها نسبت من قضاوت نمی کنین و شاید داستان ها معنا رو بهتر برسونن تا نوشته های خودم ... !! به هر حال فقط هدفم از این وبلاگ اینه که حرفای خودم رو همونجوری که هست به شما بگم و شما دوست داشته باشین وبخونین فقط طرز گفتنشون رو می خوام مثل قبل کنم ... فکر کنم اون جوری اشتباه و خطا هم برای شما و هم برای من کمتر بشه ...
و فقط یه چیز دیگه سوالی که قبلا پرسیده بودم ...
زیبایی عشق رو متولد می کنه یا عشق زیبایی رو ؟
بهش خیلی فکر کردم ! و خیلی جواب پیدا کردم خیلی که هر کدومش بقیه رو نقض می کنه نمی دونم شاید اشکال جواب به خاطر خود سوال باشه ! الان که خوب فکر می کنم می بینم نه عشق هست نه زیبایی . اصلا این دوتا اصلا وجود ندارن ! اگه وجودی هم داشته باشن ما تو خیال خودمون آفریدیمشون! ببینم می شه یه آدمی که صداقت براش خیلی مهمه عاشق آدمی بشه که همیشه بهش دروغ می گه!!! می شه؟؟ اگه هم بشه حتما یه چیز دیگه ای براش از صداقت مهمتر بوده که شاید خودش هم نمی دونسته و طرف مقابلش داشته . پس این عقاید و خواسته های ما هستن که باعث می شن زیبایی در وجود طرف مقابلمون ببینیم و عاشقش بشیم و دوسش داشته باشیم .
به نظر من که غیر ممکنه ما اعتقادات و یا باورها و یا علاقه هایی داشته باشیم و علاقه های بعدمون رو بدون شباهتی به اون ها شکل بدیم . شاید بگین نه من آدمی رو می شناسم که مثلا خیلی قیافه براش مهم بوده ولی بعدا با یه آدم معمولی و یا حتی زشت ازدواج کرد (این مثال رو برای این می گم که برای همه قابل لمسه !) خوب منم می گم برای اون آدم قیافه مهم بوده ولی یه چیز دیگه ای براش مهمتر بوده که در وجود یه نفر با قیافه ی معمولی دیده و به خاطر خواسته ی بلاترش از خواسته درجه دومش چشم پوشی کرده و خوب شاید زندگی یعنی همین .. گذشتن از خواسته ها به خاطر علاقه واقعی ...
ما هیچ وقت نمی تونیم دوست داشتنی رو به وجود بیاریم مگر اینکه خودمون بخوایم و عشق واقعی هیچ وقت اتفاقی نیست . و البته هیچ وقت هم پایدار نیست مگر اینکه باور کنیم در کنار این زیباترین ما شاید زشتترین هم باشه و باید یاد بگیریم به خاط زیباترین بودنش زشت ترینش رو هم باور کنیم .
برای رسیدن به بهشت باید باور کرد که جهنمی هم هست ...
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:34 توسط نگار
|



