دختربچه حال بسیار بدی داشت او را به بیمارستان بردند و معلوم شد که او به خون نیاز دارد. در آن زمان هم هنوز بانک خون و اهدای خون شناخته شده نبود و خون را به افراد نیازمند به خون می فروختند.ولی دختر بیچاره بسیار فقیر بود و هیچ پولی برای خرید خون نداشت و تنها راه حل او این بود که از یکی از خویشاوندنش خون بگیرد.
او به جز یک برادر هیچ کسی را نداشت و تنها برادرش بود که می توانست به او کمک کند. دکتر به پیش برادر کوچک دخترک رفت و گفت: "خواهرت بیماری گرفته که نیاز به خون دارد و تنها کسی که می تواند به او کمک کند تو هستی و برای نجات او فقط از تو می توانیم خون بگیریم و به او بدهیم آیا به خواهرت خون اهدا می کنی؟ "
پسرک سرش را بالا آورد و پس از چند لحظه تردید قبول کرد. اورا بردند و از او خون گرفتند و به خواهرش زدند . پس از اتمام کار پسرک رو به دکتر کرد و گفت:" آقای دکتر من کی خواهم مرد؟ " دکتر با تعجب پرسید:"چرا چنین سوالی می کنی؟ " پسرک جواب داد :" هر کسی خون اهدا کند خواهد مرد و من قط خواستم بدانم آیا سلامتی خواهرم را می توانم ببینم یا خیر."
دکتر تازه فهمید تردید چند لحظه ای پسرک برای چه بوده و پسرک با اینکه فکر می کرده با اهدای خون می میرد ولی باز حاضر شد برای سلامتی خواهرش خون اهدا کند و فقط چند لحظه برایش کافی بود تا میان جان خودش و جان خواهرش فداکاری را انتخاب کند.
دکتر درحالی که اشک چشمانش را پر کرده بود به پسرک گفت: " خدا هرگز نخواهد گذاشت بنده های فداکارش به خاطر فداکاری بمیرند مطمئن باش که تو هم نخواهی مرد "

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:13 توسط نگار
|



