تبليغاتX
زندگي
 

خب می بینم که حسابی به خودت می رسی از خودت مراقبت می کنی. نیازهایت را براورده می کنی .

خوب گوش می دی یا می خونی درباره ی رژیم غذایی تغذیه خواب و سم زدایی از بدن

همینطور خریدن وسایلی که می گن به درد ورزش می خوره

و گیاهان دارویی واسه تجدید قوا وقتی که آسیب ببینی

صابون هایی که تن را تمیز می کنن . افشانه هایی که بوی بد را از بین می برن

مایعاتی که اسیدها و حشره کش ها را خنثی می کنن

اضافه وزن مجاز برای افزایش قدرت و اندازه عضلات

زدن آمپول های ایمنی و خوردن قرص های نیروزا

اما یادت باشه که بعد از همه اینها قصه به پایان می رسه ...

می تونی سیگار را ترک کنی اما آخر می میری

دور مواد را خط بکشی اما آخر می میری

خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی و در سلامت کامل باشی ولی باز می میری

می گساری هم که نکنی باز می میری

دور کارهای خلاف رو هم خط بکشی باز می میری

از نوشیدن قهوه صرفه نظر کنی و کیفور نشی باز می می میری آخرش می میری

بالاخره می میری دست آخر می میری

آخرش میمیری

می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری اما وقتی موسیقی تموم بشه می میری

توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی باز می میری

از نیکوتین فاصله بگیری باز می میری

می تونی نرمش کنی تا چربی رانهات آب بشه  خوش تیپ تر و تو دل برو تر می شی آما باز می میری

حمام آفتاب هم که نگیری باز می میری

می تونی اون بالا توی آسمون پی بشقاب پرنده بگردی شاید اونا تو رو به مریخ ببرن اما اونجا هم بالاخره می میری

بالاخره می میری در نهایت می میری

آخرش یک زمانی می میری

با کفش های ریبوک و نایک و آدیداس می تونی تو آسمونا سیر کنی اما اونجا هم بالاخره می میری

داروهای نیرو بخش هم که بخوری بالاخره می میری

روده ات روهم سالم نگه داری باز می میری

می تونی خودت رو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی اما همین که یخت رو باز کنن بالاخره می میری

می تونی ازدواج کنی اما باز هم می میری

به نقطه اوج هم که برسی بالاخره می میری

می تونی خودت رو از شر فشارهای روحی خلاص کنی استراحت کنی آزمایش ایدز و تست ورزشی بدی

به غرب اونجا که هوا آفتابیست و از رطوبت خبری نیست نقل مکان کنی و تا صد سال زنده بمونی

ولی بالاخره می میری

سرانجام در آخر کار می میری

در نهایت خواه یا ناخواه می میری

پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری قبل از اینکه غزل خداحافظی رو بخونی

چون بالاخره در آخر کار می میری

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:38 توسط نگار | tempfa.com

 

پیاده روی درازی بود ، تپه بلندی بود ، آفتاب تندی بود ، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند . در یک پیچ جاده در.ازه ی تمام مرمری  عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد ، و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود . رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد .

_ روز به خیر

دروازه بان پاسخ داد :  روز به خیر

_ اینجا کجاست که انقدر قشنگ است ؟

_ اینجا بهشت است .

_ چه خوب که به بهشت رسیدیم ، خیلی تشنه ایم .

_ دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت : " می توانید وارد شوید و هرچه دلتان می خواهد آب بنوشید

_ اسب و سگ هم تشنه اند .

نگهبان گفت : واقعا متاسفم . ورود جانوران به این جا ممنوع است .

مرد خیلی ناامید شد ، چون خیلی تشنه بود ، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد ؛ از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد . پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند ، به مزرعه ای رسیدند . راه ورود به این مزرعه ، دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی  در دو طرفش باز می شد . مردی در زیر سایه ی درخت ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود ، احتمالا خوابیده بود .

مسافر گفت : روز به خیر

مرد با سرش جواب داد .

_ ما خیلی تشنه ای ایم ، من ، اسبم و سگم .

مرد به جایی اشاره کرد و گفت : میان آن سنگ ها چشمه ای است . می توانید هر قدری که می خواهید بنوشید .

مرد ، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرو نشااندند .

مسافر برگشت تا از مرد تشکر کند . مرد گفت : هروقت دوست داشتید برگردید

_فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

_ بهشت

_ بهشت ؟ اما نگهبان دروازه ی مرمری هم گفت آن جا بهشت است !

_ آنجا بهشت نیست . دوزخ است .

مسافر حیران ماند : باید جلو دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکند ! این اطلاعات غلط می تواند باعث سردرگمی زیادی بشود !

_ کاملا برعکس ؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می کنند .

  

          چون تمام آن هایی که حاضرند بهترین دوستان شان را ترک کنند ، همان جا می مانند ... 

 

                              

 

tempfa.com نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 18:29 توسط نگار | tempfa.com
 

این قشنگ ترین هدیه ایه که می تونم به شماها بدم و فکر کنم خیلی خوب باشه که روش فکر کنین و ازش نتیجه بگیرین . به نظر برای دیدن زندگی به این باور باید برسیم

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند.


هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...

و مسابقه شروع شد....


راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی

بتوانند به نوک برج برسند.

 

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

اوه,عجب کار مشکلی!!"

اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."


یا

 

هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!

 

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...


بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند
...


جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه
!"


و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف


ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد
بالا, بالا و باز هم بالاتر....


این یکی نمی خواست منصرف بشه
!


بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!


بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟


اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
کرده؟


و مشخص شد که
...


برنده ی مسابقه کر
بوده!!!

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که

از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا
میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره


پس


همیشه
....

 
مثبت فکر کنید!


و بالاتر از اون

 کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید!


و هیشه باور داشته باشید
:


من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیم


این متن رو به 5 تا "قورباغه
کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید.

به اون ها کمی امید بدید
!!


 آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت.

tempfa.com نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 16:49 توسط نگار | tempfa.com
سلام

و باز هم هیچ ربطی به وبلاگم نداره :

امروز یعنی ۱۲ بهمن تولد خاله ی عزیزمه .

 خاله مریم جونم تولدت مبارک

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 14:47 توسط نگار tempfa.com

راستش دیگه نمی خوام اینجا با کلمات خودم بنویسم یعنی خیلی خوب نمیشه نوشت ! آدم مجبوره خیی حرف هایی رو که دلش می خواد بزنه مخفی کنه و شایدم بعضی حرفایی رو که باور نداره تا یه حد کمی بنویسه ولی نه اینکه تاحالا حرفهام این جوری بوده باشه ها نه نبوده ولی خوب توی نوشتن تو این وبلاگ زیاد راحت نیستم !البته منظورم نوشتن به این سبک یعنی با سر هم کردن جمله های عامیانه و ساده خودم و گفتن حرفام با کلمات خودمه درست مثل نوشته ای که دارین می خونین . شاید اینکه نمی خوام اینجوری بنویسم به خاطر اینه که من یه چیز دیگه می نویسم و دیگران یه چیز دیگه برداشت می کنن . این رو خودم بار ها دیدم و فهمیدم و خوب خیلی بده  آدم رو غیر از اونی که هست فرض کنن حتی بهتر از اونی که هست ! برای همین دیگه این جوری نمی نویسم یا حداقل خیلی کم می نویسم . مثل قبل باز هم داستان .. داستان هایی که پشتش حرفای خودمه ولی خوب حداقل با اون داستان ها نسبت من قضاوت نمی کنین و شاید داستان ها معنا رو بهتر برسونن تا نوشته های خودم ... !! به هر حال فقط هدفم از این وبلاگ اینه که حرفای خودم رو همونجوری که هست به شما بگم و شما دوست داشته باشین وبخونین فقط طرز گفتنشون رو می خوام مثل قبل کنم ... فکر کنم اون جوری اشتباه و خطا هم برای شما و هم برای من کمتر  بشه ...

و فقط یه چیز دیگه سوالی که قبلا پرسیده بودم  ...

زیبایی عشق رو متولد می کنه یا عشق زیبایی رو ؟

بهش خیلی فکر کردم ! و خیلی جواب پیدا کردم خیلی  که هر کدومش بقیه رو نقض می کنه نمی دونم  شاید اشکال جواب به خاطر خود سوال باشه ! الان که خوب فکر می کنم می بینم نه عشق هست نه زیبایی . اصلا این دوتا اصلا وجود ندارن ! اگه وجودی هم داشته باشن ما تو خیال خودمون آفریدیمشون! ببینم می شه یه آدمی که صداقت براش خیلی مهمه عاشق آدمی بشه که همیشه بهش دروغ می گه!!! می شه؟؟ اگه هم بشه حتما یه چیز دیگه ای براش از صداقت مهمتر بوده که شاید خودش هم نمی دونسته و طرف مقابلش داشته . پس این عقاید و خواسته های ما هستن که باعث می شن زیبایی در وجود طرف مقابلمون ببینیم و عاشقش بشیم و دوسش داشته باشیم .

به نظر من که غیر ممکنه ما اعتقادات و یا باورها و یا علاقه هایی داشته باشیم و علاقه های بعدمون رو بدون شباهتی به اون ها شکل بدیم . شاید بگین نه من آدمی رو می شناسم که مثلا خیلی قیافه براش مهم بوده ولی بعدا با یه آدم معمولی و یا حتی زشت ازدواج کرد (این مثال رو برای این می گم که  برای همه قابل لمسه !) خوب منم می گم برای اون آدم قیافه مهم بوده ولی یه چیز دیگه ای براش مهمتر بوده که در وجود یه نفر با قیافه ی معمولی دیده و به خاطر خواسته ی بلاترش از خواسته درجه دومش چشم پوشی کرده و خوب شاید زندگی یعنی همین .. گذشتن از خواسته ها به خاطر علاقه واقعی ...

ما هیچ وقت نمی تونیم دوست داشتنی رو به وجود بیاریم مگر اینکه خودمون بخوایم و عشق واقعی هیچ وقت اتفاقی نیست . و البته هیچ وقت هم پایدار نیست مگر اینکه باور کنیم در کنار این زیباترین ما شاید زشتترین هم باشه و باید یاد بگیریم به خاط زیباترین بودنش زشت ترینش رو هم باور کنیم .

          برای رسیدن به بهشت باید باور کرد که جهنمی هم هست ...

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:34 توسط نگار | tempfa.com
 

گل من پر از تیغه ولی من به خاطر طراوتش همیشه دوسش داشتم و دارم و برای همین وقتی که پدربزرگ گفت هرکی هرچقدر گل می خواد بره از باغ بچینه من فقط و فقط گل خودم رو چیدم . فقط اونی رو که دوست داشتم از توی این باغ به این بزرگی برداشم. حالا یه هفته از چیدن گلها رد می شه و دسته گلهای همه تو سطل آشغاله ولی گل من هنوز توی گلدونمه و فقط گله منه که هنوز فضای اتاقم رو از بوی خوبش پر کرده .  

مطمئنم که گل من فهمیده خیلی دوسش دارم و برای به دست آوردنش  ...

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 10:28 توسط نگار | tempfa.com
سلام به همه ی دوستای خوبم که به وبلاگ من سر می زنن و نظر می دن

اول از همه شب یلدا تون مبارک.

امیدوارم همیشه براتون همون شب یا روزی باشه که باعث می شه شاد باشین و امیدوارم عمرتون پر باشه از لحظه هایی که دوست دارین زندگی رو با تمام خوبی ها و بدی هاش تنفس کنین.

خوب تا حالا نشستین فکر کنین چرا شب یلدا !! اصلا چرا به ما یاد دادن طولانی ترین شب سال با هم با شیم و با هم شاد باشیم ؟ اصلا چرا نشینیم گریه کنیم؟ چرا دور هم جمع نشیم با هم گریه کنیم!؟ چرا اجداد ما با هم خندیدن رو انتخاب کردن؟ چرا دوست داشتن با هم باشن و اصلا چرا طولانی ترین شب سال باید بشه یکی از شاد ترین شب های سال. اصلا  تا حالا به خود زندگی فکر کردین؟ به اینکه آخر این همه تلاش و شاید شاد بودن ها چی می شه؟ بهترین هم باشیم آخرش چی می شه؟ اصلا به دلیل زندگی کردن فکر کردین؟ و تاحالا شکلی از زندگی برای خودتون مجسم کردین؟

من که فکر می کنم خود زندگی هیچ ارزشی نداره. هیچی. شاید تعجب کنین و بگین نه تو روحیت خرابه و ... ولی من بازم می گم زندگی هیچ ارزشی نداره . بلکه می گم زندگی هرچی داره از من داره . منم که به اون جون می دم . خدا منو آفریده و من هم زندگی رو . منم که با دستای خودم به این زندگی خمیر مانند شکل می دم و این منم که بهش می گم چه شکلی باشه حتی اگه این خمیر خراب و سفت هم باشه باز هم من شکلش می دم  و منم که بهش ارزش می دم . ا وبلاگ من زندگیه و همونجوری که من این وبلاگ رو درست کردم شما هم زندگیتون رو می سازین . خیلی وقت خیلی ها میگن زندگی با من این کارو کرد  زمونه به من بد کرد یا شانس به من رو آورد و ... ولی به نطر من تمام اینارو خود اون آدم با فکر و رفتار خودش ساخته . هرکسی هر اتفاقی براش می افته مسئولش خودشه . نمی گم دیگران هیچ اثری ندارن نه دیگران هم اثر دارن و هم باعث پیشرفت می شن و هم باعث سقوط ولی هیچ وقت نمی تونن باعث نابودی  یا زندگی کردن شما بشن . اونا فقط شما رو این طرف و اون طرف هل می دن و  این شما هستین که اجازه می دین این نیرو ها به شما وارد بشن و فقط شما هستین که اجازه داخل شدن به خونه ی افکار و دلتون رو به بقیه میدین . کسی که ناراحته خودش اجازه داده که ناراحتی بر احساساتش اثر بذاره و فقط و فقط خودش اجازه داده ناراحتی  فرمانرواش باشه.

خوب شاد بگین تو تاحالا غم نیومده سراغت و هنوز بچه ای و خیلی چیزا رو نمی دونی . شاید این جوری باشه ولی منم اندازه ی خودم مشکلات داشتم و خیلی خوب اینو حس کردم . و با تمام وجودم باور دارم که زندگی هر شخص هیچ چیز جز افکار خود اون شخص نیست .بله من خیلی کوچولو تر از اونی هستم که به شما بگم چی کار کنین و اصلا شما برای زندگی خودتون اراده دارین ولی به خدا امتحانش هیچ ضرری نداره . امتحان کنین . یه هفته نذارین هیچ چیزی باعث ناراحتی شما بشه هیچ چیز و هیچ چیز . به مسائل فکر کنین ولی هرگز نذادین که اونا فکر شما رو خراب کنن چون فکر رفتار رو شکل می ده و رفتار و فکر هم زندگی رو .

پس بیاین از همین حالا شاد باشیم . خودمون به زندگی ارزش بدیم و برای یه لحظه هم شده خودمون لذت بردن رو بدونه هیچ دلیلی تجربه کنیم . فقط برای یه لحظه هم شده سازهای دیگه رو نشنویم و زندگی رو با ساز خودمون بزنیم .

و بیاین در تاریک ترین و طولانی ترین شبهای زندگی مون خودمون به زندگی زیبایی فراموش نکردنی بدیم .

 موفق باشین   نگار 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 16:41 توسط نگار | tempfa.com
 

این دفعه بر خلاف همیشه سوالم برای سنجش نیست و نمی خوام با حرفام بقیه رو از نظر خودم بسنجم این واقعا یه سواله که خودم هنوز نتونستم جوابشو پیدا کنم خوشحال می شم جواب های شما رو هم بدونم به نظر شما:

زیبایی عشق رو متولد می کنه یا عشق زیبایی رو ؟

تذکر: این سوال فقط برای انسان ها نیست برای شغل ِ محل زندگی و... هم صادقه به طور مثال علاقه به شغلتون اون رو براتون زیبا می کنه با خود شغلتون زیباست که برای شما هم علاقه ایجاد می کنه و خوب مثال دیگه هم انسان ها:  زیبایی یه نفر باعث علاقه شما نسبت به اون می شه یا به دلیل علاقتون  اون شخص برای شما زیبایی خاصی پیدا می کنه؟

 

tempfa.com نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 8:13 توسط نگار | tempfa.com

 

دختربچه حال بسیار بدی داشت  او را به بیمارستان بردند و معلوم شد که او به خون نیاز دارد. در آن زمان هم هنوز بانک خون و اهدای خون شناخته شده نبود و خون را به افراد نیازمند به خون می فروختند.ولی دختر بیچاره بسیار فقیر بود و هیچ پولی برای خرید خون نداشت و تنها راه حل او این بود که  از یکی از خویشاوندنش خون  بگیرد.

او به جز یک برادر هیچ کسی را نداشت و تنها برادرش بود که می توانست به او کمک کند. دکتر به پیش برادر کوچک دخترک رفت و گفت: "خواهرت بیماری گرفته که نیاز به خون دارد و تنها کسی که می تواند به او کمک کند تو هستی و برای نجات او فقط از تو می توانیم خون بگیریم و به او بدهیم آیا به خواهرت خون اهدا می کنی؟ "

 

پسرک سرش را بالا آورد و پس از چند لحظه تردید قبول کرد. اورا بردند و از او خون گرفتند و به خواهرش زدند . پس از اتمام کار پسرک رو به دکتر کرد و گفت:" آقای دکتر من کی خواهم مرد؟ " دکتر با تعجب پرسید:"چرا چنین سوالی می کنی؟ " پسرک جواب داد :" هر کسی خون اهدا کند خواهد مرد و من قط خواستم بدانم آیا سلامتی خواهرم را می توانم ببینم یا خیر."

 

دکتر تازه فهمید تردید چند لحظه ای پسرک برای چه بوده و پسرک با اینکه فکر می کرده با اهدای خون می میرد ولی باز حاضر شد برای سلامتی خواهرش خون اهدا کند و فقط چند لحظه برایش کافی بود تا میان جان خودش و جان خواهرش فداکاری را انتخاب کند.

 

دکتر درحالی که اشک چشمانش را پر کرده بود به پسرک گفت: " خدا هرگز نخواهد گذاشت بنده های فداکارش به خاطر فداکاری بمیرند مطمئن باش که تو هم نخواهی مرد "

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:13 توسط نگار | tempfa.com
 

 دو چيز انتها ندارد. حماقت انسانها و پهنه‌‌ی کهکشانها. که البته در مورد کهکشانها مطمئن نيستم ! 

                                                   (آلبرت انشتين)

                                                           

                                                         ******

نه! نرو !صبر کن قرارمان اين نبود بايد سکه بيندازيم اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....صبر کن سکه بيندازيم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو

                                                           ******

عشق مثل ساندويچي است كه 2 نفر از 2 طرف شروع ميكنن به خوردن، وقتي بهم ميرسند كه تموم شده

 

                                                         ******

هرگاه خداوند تو را به لبه ی پرتگاه هدایت کرد به خدا اطمینان کن.چون یا تو را از پشت خواهد گرفت یا به تو پرواز کردن خواهد آموخت

 

                                                         ******

دخترک هميشه مي گفت:من براي نجابت وفا و زيباييت عاشق تو شدم پسرک براي روز تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد ...اسب سگ و يک پرنده زيبا! تا دخترک خواست دليل اينکار را بپرسد.... پسرک رفته بود براي هميشه

 

                                                         ******

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

 

                                                         ******

بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كن

 

                                                         ******

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

 

                                                        

                 

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 17:59 توسط نگار | tempfa.com

 

خواهم خواند ترا برای آخرین بار، 

خواهم گفت ترا (( بیا ... )). 

خواهم دوخت چشم هایم را برای آخرین بار به راه نیامده ات، 

خواهم گریست برایت برای آخرین بار، 

برای آخرین بار... 

و اگر باز نیایی، 

برای اولین و آخرین بار، 

خواهم مرد! 

اما ... 

بعد از مرگم حتی اگر بیایی، 

باز به جای من، خاطره ها زنده اند، 

ببوس خاطره ها را، 

اما ... 

خاطره ها کجا و من کجا؟! 

آیا خاطره ها هم چون من،  برایت عاشقانه اند؟! 

آیا خاطره ها هم چون من، برایت می میرند؟! 

اصلاً مگر خاطره ها هم میرند؟...  

به سر آمد پاییز 

کاش میشد که بدانم 

که چرا؟

 

 

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 13:58 توسط نگار | tempfa.com

 

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند  ...موبايل  يكي از آنها زنگ مي زند  ,مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند  .همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند  !

 

مرد: بله بفرماييد ... 

زن: سلام عزيزم منم باشگاه هستي؟ 

مرد:سلام بله باشگاه هستم. 

زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟

مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر .

زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم  رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد  يكي از اون ها رو داشته باشم ...

مرد:چنده؟

زن:شصت هزار دلار!!!

مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كههمه چيزش رو به راهه !!!  

زن: آخ مرسي يه چيز ديگه  هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره !!!

مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش !  

زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم .

مرد:خداحافظ عزیزم...  

مرد گوشي را قطع ميكند . مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره ميشوند!!!

 

بعد مرد مي پرسد: ببخشید اين گوشي مال كيه؟!!!

 

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 14:12 توسط نگار | tempfa.com
 

علیرغم قیمتی که برای عشق باید پرداخت هیچ گاه نمیشه ازعشق فرار کرد.

 

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:9 توسط نگار | tempfa.com

 

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند ،
آن ها
عاشقانه يكديگر را دوست داشتند.....


 زن جوان : يواش برو من مي ترسم.
 مرد جوان : نه ، اين جوري خيلي بهتره

 زن جوان : خواهش مي كنم ، من خيلي مي ترسم .
 مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوستم داري
 زن جوان : دوستت دارم ، حالا مي شه يواش تربروني
 مرد جوان : مرا محكم بگير.
 زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش تر بري

 مرد جوان : باشه به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي
 سرخودت بگذاري ، آخه نمي تونم راحت برونم . اذيتم مي كنه ......

 روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود .
 برخورد موتورسيكلت با ساختمان حادثه آفريد.
 در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمزموتورسيكلت رخ داد ،
 يكي از دو سرنشين زنده ماند وديگري درگذشت.
 مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود، پس بدون اينكه زن
 جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سراو گذاشت و
 خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود
 و خودش رفت تا او زنده بماند...

 

این داستان زیبا رو آقا مهدی لطف کردن و برای من فرستادن 

با تشکر فراوان


  

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 20:49 توسط نگار | tempfa.com

 

اگر زندگی گردنبندی است     هر روز آن یک مروارید است

اگر زندگی قفس است            هر روز آن قطره اشکی است

اگر زندگی جنگلی است               هر روز آن درختی است

اگر زندگی  درختی است               هر روز آن شاخه ایست

اگر زندگی یک شاخه است              هر روز آن برگی است

اگر زندگی دریاست است               هر روز آن موجی است

                                                       هر موج آه و ناله ای

                           ترانه ای

                                                                لرزشی

 

این شعر رو دوست خوبم الناز به من داده تا توی وبلاگ بنویسم .(خیلی ممنون الناز جون)

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 13:16 توسط نگار | tempfa.com

 

راستش دیروز یه اس ام اس خوندم که به نظرم خیلی جالب بود بر خلاف همه اس ام اس ها که همش جوکند این یکی یه حرف عاقلانه بود. از قضا به موضوع وبلاگ منم ربط داشت....

متن اس ام اس: جمله زیر رو بخونید

 

 

                                                      Godisnowhere    

       

 

حالا ببینید همین جمله ی کوچولو رو می شه ۲ شکل خوند :

 

 

            God is now here  و یکی دیگه هم  God is no where 

 

 

همون طور که دیدین همین یه جمله رو می شه دو شکل کاملا متفاوت خوند .

زندگی هم درست مثل همین جمله ست هر جور بهش نگاه کنین همون شکلی می شه پس چه خوب همیشه مثبت نگاه کنیم و زندگی رو زیبا بینیم. یه حرف بی ربط: راستی من این دفه می خوام ببینم چه کسایی متن رو می خونن و نظر می دن واسه همین برای اینکه مچ بگیرم از شما دوستانی که این متن رو خوندین می خوام آخر نظرتون یه ستاره (*) بذارین تا من بفهمم چه کسایی یه کمی شیطونی می کنن.حالا باز برگردیم به موضوع اصلی... که واقعا زندگی بازتاب نگاه ماست پس همیشه زیبا بین باشیم تا زندگی هم زیبا به نظر بیاد.

 

 

 

 

دوستدار همتون

نگار 

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 13:31 توسط نگار | tempfa.com
 

سلام

شرمنده من نتونستم زودتر از این بیام و روز پدر رو تبریک بگم  ولی الان این روز رو به همه ی پدرها - باباها- پاپاها - ددی ها و ..... همسرهای گل تبریک می گم همیشه شاد و سربلند باشین.

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 11:9 توسط نگار tempfa.com

tempfa.com نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 14:14 توسط نگار | tempfa.com

 

خیلی خوب ...خیلی زود  تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.

 

آفتاب... تبدیل شد به سایه به باران

شور و شوق ...تبدیل شد به لذت به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز

خیلی زود.

 

با "تا ابد" شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی به هیچ وقت

و  "مرا دوست داشته باش" تبدیل شد به  "جایی هم [در قلبت] برای من در نظر بگیر"

خیلی زود.

 

خیلی خوب...زودتر از آنکه فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

اگر هیچ کس به تو نگفته باشد حالا دیگر باید بدانی

که خیلی خوب خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.

 

خیلی زود. 

                                      

                                        

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 18:49 توسط نگار | tempfa.com
 

کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید " می گویند شما فردا مرا به زمین خواهید فرستاد اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟"

خداوند پاسخ داد :"از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد."

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.

- اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد :" فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."

کودک ادامه داد :" من چه طور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟"

خداوند او را نوازش کرد و گفت:" فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبور به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."

کودک با ناراحتی گفت:"وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟"

خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت:"فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی."

کودک سرش را برگرداند و پرسید "شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت می کند؟"

- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود

کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود."

خداوند لبخند زد و گفت :" فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید:" خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را بگویید."

خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد :" نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی."

روز مادر رو به همه ی مادرای عزیز تبریک می گم

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 19:34 توسط نگار | tempfa.com